"حضوری گر همه خواهی از او غایب مشو حافظ" این اولین باری بود که حضور را یاد گرفتم. خودش را که نه. کلمه اش را. بعدتر هرچه پدرم گفت کمتر آموختم. «دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضور / بسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد» حالا فکر کنم خیلی دیر شده است. این جا منم بی هیچ پرده ای بر رو.